مدام صفحه ی مرور گر را باز می کنم


مدام همان آدرس تکراری را وارد می کنم


و مدام تر با خودم فکرمی کنم چقدر مانده تا خدا ؟


این هم به اندازه ی تمام انتظار کشیدن های عمرم کش می آید و کش می آید


پسرک با من بیدار نشسته و پدرش مثل همیشه خونسرد و آرام به خواب رفته


بی خوابی که کلافه ام می کند حسادتم فوران می کند


کاش من هم می توانستم مثل او بی خیال پتوی آبی رنگم را روی سرم بکشم


چشمکی به پسرک بزنم و شب به خیر بگویم و وادارش کنم امشب بی خیال


حرفهای یواشکی هر شبمان بشود !


اما دلهره نمی گذارد !


دلهره ی شیرینی است اما ...


درست مثل همان شبی که خیال کردم پسرک قصد دارد زودترازموعد بیاید !


آن شب هم مغبون از حدس اشتباهم خوابیدم و امشب هم به گمانم


همین خواهد بود ...


فعلا قرار نیست نتیجه ای اعلام شود...


پس باید تحمل کرد و بیشتر دعا


کاش باشد !


کاش آن چند شماره ای که الان مقابلم نشسته بین اسامی باشد


کاش !


دلتنگ ترازآنی هستم که بتوانم سالهای سال را باز به انتظار بنشینم











من ... حواتراز حوا


این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.




خاکی گرفته اینجا رو


باید یه خونه تکونی اساسی بکنم


سرم خیلی شلوغه


اما میام و دستی به سروروی خونه مجازیم می کشم


لینکدونی هم باید مرتب بشه یه عده حذف بشن یه عده بیان و خلاصه دیگه


وای چقدر کار دارم...









من...حواترازحوا